تبليغاتX
(¯`v´¯)به جون من خوش آمدین(¯`v´¯) - تخیل

(¯`v´¯)به جون من خوش آمدین(¯`v´¯)

+‡+جون من واسه کسانی هستش که تکو تنها هستن واسه خودشون+‡+

اتماس با ما

از قـلم خون می چکید

صدای ناله اش را

آبی هم ٬ که از سرش گذشته بود می شنید . . .

از بی کسی با دیوار که حالا مادرش شده بود حرف می زد

شاید لحظه اگر می دونست چه بی ثمر می گذره

  هیچ وقت شروع نمی شد

هی!

آن لحظه ها که شاهد بودید

کجائید برای شهادت دادن؟

چرا لال شدید؟

چه شد ؟!

  زمان می گذرد اما

 بر حافظه ی زمان گذری نیست

چیزی بگید

حالا وقت لال شدن و نشنیدن نیست

حالا زمان دیدن و نگـفتن نیست

گیرم که فردا از نگـفتن این راز توبه کنید

با شرم آنچه دیدید و نگفتید چه می کنید؟

یادتان رفته

که در تیر ، چه تیر بارانی شد؟

یادتان رفته یا برای شماها ٬ هم خط و نشان کشیدند٬

  این نقاشان پلیدی؟

آزادی خوابی شد که بیداران دل خوش ٬ لباس رویـا تنش کردند و به انگشتش بادکنکی بستند تا از آسمانِ تخیل بالا رود . . .

+ نوشته جديد سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:37 توسط .•° سامان °•. |