تبليغاتX


(¯`v´¯)به جون من خوش آمدین(¯`v´¯)

+‡+جون من واسه کسانی هستش که تکو تنها هستن واسه خودشون+‡+



گفتند باش اما ابی باش گفتند زندگی کن اما درست باش گفتند بخند اما بخندون

گفتند گریه کن اما در تنهایی خود گفتند درد دل کن اما با سایه ی خودت

گفتند عاشق شو اما دل نبند گفتند عاشق کن اما دل نشکن

ولی هیچ کس نمی داند ان ها چه ها گفتند و

ما چه ها کردیم




برچسب‌ها: اشک, زندگی, نفرت, خدا, عشق
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:24 توسط .•° سامان °•. | |


  میدانی بهترین و قشنگ ترین حرفها را چه کسی می زند ؟     
شیطان !      
 چون بدون آن حرف ها تو گول نخواهی خورد .


برچسب‌ها: شیطان
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:1 توسط .•° سامان °•. | |



روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 12:16 توسط .•° سامان °•. | |



پسرک حالا مسافر بود

با کوله باری از دل تنگی

با چمدانی از امید

سوار قطار می شد ...

و چه سخت مشتاق شنیدن صدای قطار بود ...

مشتاق تاریکی و غربت راه های آهنین ...

راه هایی که او را از خودش دور میکرد و به خودش می رساند ...

راه هایی که میان او بود و راز هایی که بین او و شب ...

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:29 توسط .•° سامان °•. | |



از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم كیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره‌ام ، هر قدر بی‌مهری كنی می‌ایستم
تا نگویی اشك ‌های شمع از كم طاقتی ست
در خودم آتش به پا كردم ولی نگریستم
چون شكست آیینه، حیرت صد برابر می‌شود
بی‌سبب خود را شكستم تا ببینم چیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
كاش قدری پیش از این یا بعد از آن می‌زیستم

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 15:7 توسط .•° سامان °•. | |



سکوت همیشه از روی رضایت نیست.     گاهی نشانه اعتراض است!    
گاهی مودبانه خفه شدن است!     گاهی فداکاری و از خودگذشتگی است!   
 و گاهی ازروی بی تفاوتی است     و چقدرآزاردهنده است
این آخری..

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 19:14 توسط .•° سامان °•. | |



چوپان قصه ما دروغگو نبود

٬او تنها بود٬

و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد٬

 افسوس که کسی تنهاییش را درک نکرد.

و همه در پی گرگ بودند٬

و در این میان فقط "گرگ" فهمید که چوپان تنهاست...!

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 19:2 توسط .•° سامان °•. | |



دل‌ من محکمه ایست

که به من می‌گوید:

همه را دوست بدار،

به همه خوبی‌ کن،

و اگر بد دیدی،

دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:56 توسط .•° سامان °•. | |



در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی

تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی

گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی

صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:46 توسط .•° سامان °•. | |



تا قیامت دل من گریه می خواد

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 18:43 توسط .•° سامان °•. | |

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 21:49 توسط .•° سامان °•. | |



تجربه ي بي مهري مرگ من است

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 19:3 توسط .•° سامان °•. | |



زندگي معلم بي رحمي است كه درس نداده امتحان مي گيرد

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 18:44 توسط .•° سامان °•. | |

چون، اوج کمال بشری می بینم

چون، جمع صفان آدمی می بینم

در دورنمای عالم انسانی

کوتاه سخن، فقط علی می بینم

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 3:8 توسط .•° سامان °•. | |

تو ندیدی که من گریه کردم***وقتی گفتی شاید برنگردم


نگاه های نا امید بهت دوخته میشه.

نگاه هایی پر از حسرت داشتن چیزهایی که ازش محرومند.

حسرت داشتن یک زندگی با آرامش و شیرین.

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 20:38 توسط .•° سامان °•. | |

به مرگ این روزهای سردی خیال 

ای عمر برو که خستم کردی مرا

نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 21:54 توسط .•° سامان °•. | |

گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

 گفت آغازش سراسر بندگیست

 گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

 گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد، بی دواست

 گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناست


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 22:46 توسط .•° سامان °•. | |

اي كاش هرگزدرمحبت شك نبود .

تك سوارمهرباني تك نبود.

كاش برلوحي كه برجان دل است.
واژه تلخ خيانت حك نبود

ای کاش سرنوشت جز این می نوشت


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 2:14 توسط .•° سامان °•. | |

مرا ای عشق از غمهای عالم بی خبر کردی

به شادی های عالم درد زیبای تو نفروشم

 نیروی عشق بین که در این دشت بی کران

گامی نرفته ایم و به پایان رسیده ایم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:59 توسط .•° سامان °•. | |

هنر عشق فراموشی عمر است،ولی

خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

خوشا شبهای هجران و غم دل

که در بزم محبت جز ریا نیست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 0:21 توسط .•° سامان °•. | |

در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه

به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه

ای خوشا خروشیدن،جاودانه جوشیدن

همچو رود نا آرام زین کرانه کوچیدن...

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 23:24 توسط .•° سامان °•. | |

نگاهم پشت در جا ماند و چشمانت مرا گم کرد

دلم لرزید و زخمی کهنه در روحم تبسم کرد

صد خزان افسردگی بودم،بهارم کرده ای

تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 23:1 توسط .•° سامان °•. | |

شب ها که غمناک، با آتش دل،

ره می سپردیم، در زیر باران؛

غمگین تر از ما، هرگز نمی دید

چشم ستاره، در روزگاران !

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:48 توسط .•° سامان °•. | |

شب ها که دریا، می کوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها که می ریخت، خون شقایق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛


نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:26 توسط .•° سامان °•. | |

چنان دل کندم از دنیا که

که شکلم شکل تنهاییست

کنون بنگر به حال من

که مرگ من تماشاییست


نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:15 توسط .•° سامان °•. | |

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي.سوخت پروانه
ولي خوب جوابش را داد.گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي


نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 22:59 توسط .•° سامان °•. | |

طراحی شده توسط سامان (www.joonman.com)

بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال
به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايد
مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي...!

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 22:46 توسط .•° سامان °•. | |

دل اگر از من گریزد ، وای من

غم اگر از دل گریزد ، وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد ، هر که شد رسوای دل

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:51 توسط .•° سامان °•. | |

بارش گریه شوق

سرخی شرم حضور

پیچش موی بلند

دور انگشت نوازشگر یار

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:36 توسط .•° سامان °•. | |

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر

سر زده می آید و راه فراری نیست نیست

 




نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:22 توسط .•° سامان °•. | |

همچو نی می نالم از سودای دل

آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ ناپیدای دل


نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:0 توسط .•° سامان °•. | |


آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان !

با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!

طراحی شده توسط جون من دات کام

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 22:32 توسط .•° سامان °•. | |

زندگی خواب و خیالی بیش نیست

                          بغض اندوه و ملالی بیش نیست

روح انسان در سیاهی گم شده است

                          آه انسان در تباهی گم شده است

ای دل تو نازکای شیشه ها

                          گریه کن بر گور عاشق پیشه ها

گریه کن بر این حیرانی ام

                         گریه بر تشویش و سرگردانی ام

گریه کن در سوز و ساز بیکسی

                         بر وسیع جانماز بیکسی 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 19:22 توسط .•° سامان °•. | |

از غم عشق چه میباید کرد؟
می توان قصه نوشت...
شعر سرود...
می توان گریه جانسوزی کرد...
می توان...
می توان از غم عشق ماتم داشت...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 19:6 توسط .•° سامان °•. | |

باران كند، ز لوح زمين، نقش اشك، پاك

آواز در، به نعرة توفان. شود هلاك

بيهوده مي فشاني اشك اين چنين به خاك

بيهوده مي زني به در، انگشت دردناك.



دانم كه آنچه خواهي ازين بازگشت، چيست:

اين در به صبر كوفتن، از درد بي كسي است.

دانم كه اشك گرم تو ديگر دروغ نيست:

چون مرهمي، صداي تو، با درد من يكي است.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 18:56 توسط .•° سامان °•. | |

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش

من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش

شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من

خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:58 توسط .•° سامان °•. | |

بی وفائی دنیا

نردبان این جهان ما و منی است   ***      عاقبت این نردبان افتادنی است

   هر که بر این نردبان بالا نشست     ***   استخوانش سخت تر خواهد شکست .


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:51 توسط .•° سامان °•. | |

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 2:35 توسط .•° سامان °•. | |

مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست

كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 2:11 توسط .•° سامان °•. | |

براي درک عشق، نخست بايد عشق بورزي.

تنها آنوقت است كه عشق را درک مي كني.

ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند،

ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند!

و عشق نمي تواند يک تک صدايي باشد:

 عشق يک گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:58 توسط .•° سامان °•. | |

گفتي كه به احترام دل باران باش

باران شدم و به روي گل باريدم

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:33 توسط .•° سامان °•. | |

نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 22:23 توسط .•° سامان °•. | |

نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 23:3 توسط .•° سامان °•. | |

 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هرکه با ما بود از ما میگریخت

 

جون من.دات کام

خواهم امشب از سیاهی باز گویم ماجرا

که در این شبها ی تاریک مرده ام

من در این شب مردگی هایم شتابان زنده ام

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:18 توسط .•° سامان °•. | |

غمگین چو پاییزم از من بگذر

شعری غم انگیزم از من بگذر
سر تا به پا شورم عشقم غمم
بگرفته در آتش همچون نورم

  بگذر از من تا به سوز دل بسوزم

جون من

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 16:7 توسط .•° سامان °•. | |

من به درماندگی صخره و سنگ
   من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
     من به تنهایی خود می مانم

joonman.com

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 15:45 توسط .•° سامان °•. | |

خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

خيانت تنها اين  نيست  كه دستت  را در  خفا در دست ديگري بگذاري

خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 21:42 توسط .•° سامان °•. | |

طراحی مختلف عشق..............

سایز بزرگ تصویر کلیک کنید.


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 18:43 توسط .•° سامان °•. | |

ز دست تو رنجیدمو چیزی نگفتنم

با دیگرانت دیدمو چیزی نگفتم

كلی سفارش كرده بودی من نفهمم

این نكته رو فهمیدمو چیزی نگفتم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 17:57 توسط .•° سامان °•. | |

زندگي زيباست حتي اگر كور باشي.خوش آهنگ است حتي اگر كر باشي-مسحور كننده است حتي اگر فلج باشي -اما بي ارزش است اگر  ثانيه اي عاشق

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 15:46 توسط .•° سامان °•. | |


Design By : www.joonman.com