(¯`v´¯)به جون من خوش آمدین(¯`v´¯)
+‡+جون من واسه کسانی هستش که تکو تنها هستن واسه خودشون+‡+
گفتند باش اما ابی باش گفتند زندگی کن اما درست باش گفتند بخند اما بخندون گفتند گریه کن اما در تنهایی خود گفتند درد دل کن اما با سایه ی خودت گفتند عاشق شو اما دل نبند گفتند عاشق کن اما دل نشکن ولی هیچ کس نمی داند ان ها چه ها گفتند و ما چه ها کردیم
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.
با کوله باری از دل تنگی با چمدانی از امید سوار قطار می شد ... و چه سخت مشتاق شنیدن صدای قطار بود ... مشتاق تاریکی و غربت راه های آهنین ... راه هایی که او را از خودش دور میکرد و به خودش می رساند ... راه هایی که میان او بود و راز هایی که بین او و شب ...
چوپان قصه ما دروغگو نبود ٬او تنها بود٬ و از فرط تنهایی فریاد گرگ سر میداد٬ افسوس که کسی تنهاییش را درک نکرد. و همه در پی گرگ بودند٬ و در این میان فقط "گرگ" فهمید که چوپان تنهاست...!
در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
تجربه ي بي مهري مرگ من است
به مرگ این روزهای سردی خیال ای عمر برو که خستم کردی مرا گفتمش آغاز درد عشق چیست؟ گفت آغازش سراسر بندگیست گفتمش پایان آن را هم بگو گفت پایانش همه شرمندگیست گفتمش درمان دردم را بگو گفت درمانی ندارد، بی دواست گفتمش یک اندکی تسکین آن گفت تسکینش همه سوز و فناست اي كاش هرگزدرمحبت شك نبود . تك سوارمهرباني تك نبود. ای کاش سرنوشت جز این می نوشت مرا ای عشق از غمهای عالم بی خبر کردی به شادی های عالم درد زیبای تو نفروشم نیروی عشق بین که در این دشت بی کران گامی نرفته ایم و به پایان رسیده ایم هنر عشق فراموشی عمر است،ولی خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست خوشا شبهای هجران و غم دل که در بزم محبت جز ریا نیست در این فکرم که خواهی ماند با من مهربان یا نه به من کم میکنی لطفی که داری این زمان یا نه ای خوشا خروشیدن،جاودانه جوشیدن همچو رود نا آرام زین کرانه کوچیدن... نگاهم پشت در جا ماند و چشمانت مرا گم کرد دلم لرزید و زخمی کهنه در روحم تبسم کرد صد خزان افسردگی بودم،بهارم کرده ای تا به دیدارت چنین امیدوارم کرده ای شب ها که غمناک، با آتش دل، ره می سپردیم، در زیر باران؛ غمگین تر از ما، هرگز نمی دید چشم ستاره، در روزگاران ! شب ها که دریا، می کوفت سر را بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛ *** شب ها که می خواند، آن مرغ دلتنگ، تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛ *** شب ها که می ریخت، خون شقایق، از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛ چنان دل کندم از دنیا که که شکلم شکل تنهاییست کنون بنگر به حال من شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي.سوخت پروانه بر سنگ مزارم بنويسيد: در زندگي بارها بالهايم را گشودم تا همچون پرنده اي سبک بال دل اگر از من گریزد ، وای من غم اگر از دل گریزد ، وای دل ما ز رسوایی بلند آوازه ایم نامور شد ، هر که شد رسوای دل بارش گریه شوق سرخی شرم حضور پیچش موی بلند دور انگشت نوازشگر یار همچو نی می نالم از سودای دل آتشی در سینه دارم جای دل من که با هر داغ پیدا ساختم سوختم از داغ ناپیدای دل آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان ! با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش زندگی خواب و خیالی بیش نیست بغض اندوه و ملالی بیش نیست روح انسان در سیاهی گم شده است آه انسان در تباهی گم شده است ای دل تو نازکای شیشه ها گریه کن بر گور عاشق پیشه ها گریه کن بر این حیرانی ام گریه بر تشویش و سرگردانی ام گریه کن در سوز و ساز بیکسی بر وسیع جانماز بیکسی از غم عشق چه میباید کرد؟ باران كند، ز لوح زمين، نقش اشك، پاك پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش مرگ هيجان انگيز ترين صحنه ي زندگي ماست كه هيچ گاه آن را براي ديگران تعريف نمي كنيم. براي درک عشق، نخست بايد عشق بورزي. تنها آنوقت است كه عشق را درک مي كني. ميليون ها انسان در رنج هستند: مي خواهند دوستشان داشته باشند، ولي نمي دانند چگونه عشق بورزند! و عشق نمي تواند يک تک صدايي باشد: عشق يک گفت و گو است، گفتگويي بسيار هماهنگ گفتي كه به احترام دل باران باش باران شدم و به روي گل باريدم هیچ کس اشکی برای ما نریخت هرکه با ما بود از ما میگریخت خواهم امشب از سیاهی باز گویم ماجرا که در این شبها ی تاریک مرده ام من در این شب مردگی هایم شتابان زنده ام غمگین چو پاییزم از من بگذر شعری غم انگیزم از من بگذر بگذر از من تا به سوز دل بسوزم من به درماندگی صخره و سنگ خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد. ز دست تو رنجیدمو چیزی نگفتنم با دیگرانت دیدمو چیزی نگفتم كلی سفارش كرده بودی من نفهمم این نكته رو فهمیدمو چیزی نگفتم زندگي زيباست حتي اگر كور باشي.خوش آهنگ است حتي اگر كر باشي-مسحور كننده است حتي اگر فلج باشي -اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق
برچسبها: اشک, زندگی, نفرت, خدا, عشق

شیطان !
چون بدون آن حرف ها تو گول نخواهی خورد .
برچسبها: شیطان


پسرک حالا مسافر بود

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم كیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخرهام ، هر قدر بیمهری كنی میایستم
تا نگویی اشك های شمع از كم طاقتی ست
در خودم آتش به پا كردم ولی نگریستم
چون شكست آیینه، حیرت صد برابر میشود
بیسبب خود را شكستم تا ببینم چیستم
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
كاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم

سکوت همیشه از روی رضایت نیست. گاهی نشانه اعتراض است!
گاهی مودبانه خفه شدن است! گاهی فداکاری و از خودگذشتگی است!
و گاهی ازروی بی تفاوتی است و چقدرآزاردهنده است
این آخری..


که به من میگوید:
همه را دوست بدار،
به همه خوبی کن،
و اگر بد دیدی،
دل به دریای محبت بزن و بخشش کن


تا قیامت دل من گریه می خواد
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد
زندگي معلم بي رحمي است كه درس نداده امتحان مي گيرد

چون، جمع صفان آدمی می بینم
در دورنمای عالم انسانی
کوتاه سخن، فقط علی می بینم
نگاه های نا امید بهت دوخته میشه.
نگاه هایی پر از حسرت داشتن چیزهایی که ازش محرومند.
حسرت داشتن یک زندگی با آرامش و شیرین.
ولي خوب جوابش را داد.گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي
به پرواز در آيم اما هر بار شکارچي حقيري قلبم را نشانه گرفت و بر زمينم کوفت شايد
مرگ پاياني بر اين پرواز شکست گونه باشد و آغاز رهايي...!
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست


نقش
هزار پرده ای از يادها بکش .....
لختی درنگ کن!
از سطر سطر دفتر يادم
عبورکن!
با من کتاب خاطره ها را مرور کن!

می توان قصه نوشت...
شعر سرود...
می توان گریه جانسوزی کرد...
می توان...
می توان از غم عشق ماتم داشت...
آواز در، به نعرة توفان. شود هلاك
بيهوده مي فشاني اشك اين چنين به خاك
بيهوده مي زني به در، انگشت دردناك.
دانم كه آنچه خواهي ازين بازگشت، چيست:
اين در به صبر كوفتن، از درد بي كسي است.
دانم كه اشك گرم تو ديگر دروغ نيست:
چون مرهمي، صداي تو، با درد من يكي است.
من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش
شبو از قصه جدا کن چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای گریه های آخر من

نردبان این جهان ما و منی است *** عاقبت این نردبان افتادنی است
هر که بر این نردبان بالا نشست *** استخوانش سخت تر خواهد شکست .

سر تا به پا شورم عشقم غمم
بگرفته در آتش همچون نورم
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم



| Design By : www.joonman.com |






