(¯`v´¯)به جون من خوش آمدین(¯`v´¯)
+‡+جون من واسه کسانی هستش که تکو تنها هستن واسه خودشون+‡+
هيچ کس با من در اين دنيا نبود هيچ کس مانند من تنها نبود هيچ کس
دردي ز دردم بر نداشت بلکه دردي نيز بر دردم گذاشت هيچ کس فکر مرا باور
نکرد خطي از شعري مرا از بر نکرد هيچ کس معناي آزادي نگفت در وجودم رد
پايش را نجست هيچ کس آن يار دلخواهم نشد هيچ کس دمساز و همراهم نشد هيچ کس
جز من چنين مجنون نبود در کلاس عاشقي دلخون نبود. گنجشک به خدا گفت: لانه کوچکي داشتم. آرامگاه خستگيم، سر پناه بي کسيم بود. طوفان تو آن را از من گرفت. کجاي دنياي تو را گرفته بودم؟ خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. تو خواب بودي باد را گفتم لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمين مار پر گشودي! چه بسيار بلاها که از تو به واسطه ي محبتم دور کردم. و تو ندانسته به دمنيم برخاستي. اگه يک کم فکر کني مي بيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره. اگه يک
کم بيشتر فکر کني مي بيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره. پس هميشه سعي کن
قدر چيزي رو که امروز داري رو خوب بدوني. اما اگه خيلي فکر کني مي بيني
مردن و زنده بودن ارزش فکر کردن رو نداره. هميشه يادت باشه چيزي که امروز
داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات. بيا با هم دمی تنها نشينيم چو کشتی بر لب دريا نشينيم اگر در بين ما لطف و صفا نيست صفای آب دريا را ببينيم دلی دارم که نازکتر زشيشه نشسته گرد غم بر آن هميشه بيا ترک جفا کن ای جفا کار وفا کن با من افسرده و زار نشينم گوشه ای چون بی قراران بريزم اشک حسرت همچو باران می رسم خسته، می رسم غمگين* گرد غربت نشسته بر دوشم* آشنايی نديده چشمانم* آشنايی نخوانده در گوشم* بگذار که در حسرت دیدار بمیرم عشق دوباره آبادت کند دانه باید شکسته شود;وگرنه درخت چگونه می تواند متولد شود رود باید به انتها برسد ;وگرنه چگونه میتواند به دریا خون و اشک * خون قرمزه رنگه عشقه ، اشک بيرنگه درد عشقه * خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد * خون مال زخم جسمه ولي اشک مال زخم روحه * جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشک خوب نميشه * خون هميشه مال درد و غمه ولي اشک بعضي وقتا مال خوشحاليه * جلوي خون و ميشه گرفت ولي اشک رو نه * از جاري شدن خون، کسي خجالت نميکشه اما بعضيا از اينکه اشک بريزن خجالت ميکشن





در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربمیرم
جايي زيباتر از بهشت...
در همسايگي خدا...
در اغوش فرشتگان...
غرق نور مي شوم...
در سرنوشتي خلوت...
اعتبار نامم...
گواهي بودنم مي شود همراه قصه ها...
هم بازي زندگي در هجوم سا يه هاي در اغوش آ سمان...
آتش هم هست
اما آتشی سرد
با وجود این باید در این آتش
سوخت،زیرا این آتش تطهیر کننده
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند
و نا خالصی ست که می سوزد و طلای خالص باقی
می ماند.عشق شکل رنج آفرین است ،عشق خرابت می کند تا
شود؟بنابراین راخت باش ودر عشق بمیر;وگرنه،چگونه
میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟غرور در سیمای
سنگ ها خود را نشان می دهد عشق اما
تسلیم است وخود را درسیمای
گل ها پدیدار
می شود.


| Design By : www.joonman.com |





